|
پاسخ عباسی به یاوه سراییهای مزدوران اطلاعات رژیم آخوندی در سایت رادیو اینترنتی تندر
http://www.nehzat.info
http://www.nejaat.info
امید
واقعا برات متاسف شدم
البته حدس می زدم که مشکل داشته باشی ولی فکر نمی کردم که اینقدر خود را به ثمن اندک بفروشی
رفتار خانوم عموجانی کاملا قابل درک است و خورده ای بر او نیست و من هم به حال او متاسفم و هم به حال خود
این محصول شرایط مبارزه بوده و هست و رسول تاوان اندیشه و رفتار خود پس می دهد
هم اینک مصاحبه تو و جمشید را با خانوم عموجانی گوش دادم سحرگاه جمعه
بچه ها بدون توضیح مصاحبه شما را گذاشته اند روی سایت نجات و من فرصت شنیدن آن را تا حال نداشتم
تاسف من نه از شنیدن حرفهای خانوم عموجانی بود
چرا که بیش از 3 سال هست که اختلاف داریم و البته طی این مدت من هر چقدر هم که بی هوش باشم می توانسته ام خود را آماده برای مقابله با تهمتها و رفتار وی کنم
ولی افسوس من از رفتار بغایت بی شرمانه توست و دروغ بافیهایی که در این شعبده به هم بافتی؟
من و تو کی با رضا پهلوی هم جلسه بودیم؟ کی و کجا ؟ در کدام اتاق کنفرانس یاهو و یا پالتالک؟
اساسا من تا حال کی با رضا پهلوی هم جلسه شدیم؟ بگذریم از جلسه نمایندگان نهضت با ایشان ولی شخص رسول عباسی کی با ایشان هم جلسه بوده است؟
امید
من کی و کجا به تو گفته ام که خانوم عموجانی دوست پسر گرفته !؟ آنهم طی 2 هفته حضور در کانادا!!؟
امید
کاش بی شرف بودی که متاسفانه با این دروغها و لحن صحبتهایی که در آن مصاحبه داشتی دست هر چه رذل و پلید را از پشت بستی
چه احمقانه مصاحبه داشتید و هماهنگ برای تخریب کسی که همان خانوم عموجانی معترف هست که چهره ای مظلومانه دارد
اگر او در حق من ستم می کند قابل درک هست ولی تو چرا !؟
خانوم عموجانی
بر اساس شرایط سخت مبارزاتی و ناهمواریهای راه و تحت تاثیر اطلاعات رژیم و عقده های زندگی و ناملایمتیها
در برابر همه آنچه خوبی از سوی من بوده به بی راهه رفته و البته قربانی مبارزه نیز هست
ولی تو خیلی بی همه چیز بوده ای و پست در همراهی با سناریوی اطلاعات رژیم
خب امید از سوابق مبارزاتی خودت بگو و یا از سوابق مبارزاتی جمشید با رژیم آخوندی بگو
آیا غیر از این هست که دنبال نیروه بودی جهت رفتن به ایران برای مقابله با حمله آمریکا علیه رژیم !؟ آیا غیر از این بود که برای پاسداری از رژیم اعلام کرده بودی که همراه با رژیم آخوندی و پاسداران با آمریکا می جنگی!؟
گروه تندر که بیشتر عامل اطلاعات رژیم نشان می دهد و همه مبارزان از بنی صدر گرفته تا رضا پهلوی و مجاهدین و رسول را می کوبد چه خدمتی برای ایران و ایرانی کرده است؟
چرا از نهضت نجات ملی ایران وحشت دارید؟
آیا غیر از این هست که بدروغ انفجار حسینیه شیراز را بعهده گرفتید تا دست رژیم را برای بدنام کردن اپوزیسیون باز کنید
آیا غیر از این هست که کشتن مردم عادی در یک مراسم مذهبی در یک شهر یک جنایت هست؟
انفجار 25 فروردین در حسینیه شیراز جنایت هست
این جنایت یا متوجه رژیم هست همانگونه ابتدا اعلام شده بود بر اساس برجای ماندن ادوات جنگی و سهل انکاری صورت گرفته که بیشتر به حقیقت نزدیک است و بعدا با توجه به بر عهده گرفتن این مسوولیت از سوی گروه تندر که بیشتر کذایی می باشد این فرصت به رژیم داده شد که جنگ تبلیغی علیه اپوزیسیون راه بی اندازد که ببینید مخالفین مردم بی گناه را می کشند
ولی اگر ادعای گروه تندر واقعی باشد . شما جنایتکارید و باید به سزای عمل ننگین خود برسید و مطمئن باشید که ایرانیان با شرف علیه شما در کشورهای اروپایی اقامه دعوا خواهند کرد که با عمل تروریستی مردم بی گناه میهنمان را قتل عام کرده اید
قابل ذکر اینکه به رفتار تو مشکوک بودیم و به همین جهت هم حضور ترا خیلی شفاف اعلام می کنم که برای نشست بلژیک تایید نکردم که اصرار داشته ای که کسی را هم برای جلسه بیاوری آن هم از ایران !!؟ تا در نشست حضوری با رضا پهلوی گرد هم آیید !؟ براستی برای چی ؟
تو که هم به او می تازی هم به مجلسی می تازی و تمام حرفهای منو هم تحریف می کنی
مردک اگر شرف نداری حداقل ذره ای انصاف داشته باش و با خودت خلوت کن و باری دیگر حرفهای خودت رو گوش بده که چه اراجیفی بهم بافته ای
من به جمشید که تماس تلفنی داشت و نا غافل هم زنگ زده بود و بی مقدمه و از موضع اتهام زدن نیم ساعت صحبت کردیم و به ایشان تاکید کردم از دو حال خارج نیست یا این تماس تلفنی را ضبط می کنی پس همین را از رادیو پخش کن اگر شرف داری و یا اینکه ضبط نمی کنی که نشان می دهد رادیو اینترنتی در پیتی بیش نیستید و همچو فولادوند در پی اخاذی و باج گیری هستید . البته اگر اهل شرف بودید همان تماس تلفنی ناغافل خودتان را از رادیو پخش می کردید
که متاسفم برای چون شما مزدورانی که جز خیانت به مشی مبارزاتی ملت ایران و همراهی با رژیم پلید آخوندی کاری از پیش نمی برید و به بهترین و پاکترین فرزندان ایران زمین از بنی صدر گرفته تا نوریزاده می تازید در حالی که یک میلیونیم از مبارزات آنان را نداشته و بهایی که این فرزندان ایران زمین برای مبارزه پرداخته اند را نپرداخته اید.
سو استفاده از مسایل شخصی و خانواده گی فقط از عهده رژیم آخوندی ساخته است و همپالگی های آن رژیم
خنده های تمسخر آمیز شما در آن مصاحبه کذایی با خانوم عموجانی واقعا دردناک بود و تف به بی شرمانگی شما
یعنی تو در آن صحبتها پرتناقض که هر بچه ای را به خنده و بزرگ سالی را دل بدرد می آورد که چه شده این زن چنین عاصی عصیان کرده است و رعایت حداقل ها را نمی کند و این که بلاخره رسول همسر سابق بوده و پدر فرزندانش هست
حال توقع دارید من هم با شما بی همه چیزان آخوند صفت مصاحبه کنم و تخریب همسر سابق خویش
او قربانی است و من شرمنده بهایی که او برای مبارزه ما پرداخته است هستم
بگذار او به ناروا اسم تمام دوستانم را که بهترین عزیزان من هستند و بسیارشان از اعضای مرکزی نهضت اسم ببرد که توسط رسول فروخته شده اند. لابد وقتی همسر و فرزند فروخته می شود به رژیم آخوندی دیگر جایی برای رفیق نمی ماند تف به این همه بی شرفی و تف به بی غیرتی و بی شعوری شما احمقها
امید تو یا بی خبری و احمق و یا بی شرف و پست
که من دومی را باور دارم که بیشتر پست و حقیر و بی شرف می نمایی که به خدمت رژیم آخوندی در آمده ای و مزدوری می کنی
وگر نه کدام احمق هست که باور کند رسول هم جاسوس بوده و هم همسر و فرزندش در گرو رژیم
و تو در اوج وقاحت اعلام کنی که هم از دوستانش پول می گرفت و هم از سازمان اطلاعات
و برای ماموریت از ایران خارج شده !!؟ خب خودت برای چه بیرون آمده ای؟
رسول از سازمان اطلاعات پول می گرفت و هزاران دلار بهش پول می رسید که در باکو گرسنگی می کشیدند؟
به غیر از محمود و بیژن و در مقطعی حسیبی کی به ما پول داده که این هم مربوط به دوره ای هست که فرزندان من در باکو بودند. و اگر نبود کمک این عزیزان شرایط من از آنچه بود بدتر می شد و همه حسابها روشن هست
خود خانوم عموجانی اشاره می کند که تحت فشار بوده و کنترل و از همین جهت هم ما هر از گاهی آسیب دیدیم من جمله روابط با حسیبی چرا که اطلاعات رژیم بنا بر کنترل ایشان به مسایل اشراف پیدا می کرد و پشتبند آن طرح و توطئه و سناریو تنظیم می شد و این علیه مسیر مبارزه بود لذا روابط تشکیلاتی خانوم عموجانی بدرستی محدود شد
درست مثل شما که حالا دانسته یا ندانسته به خدمت رژیم آخوندی در آمده اید
برای اینکه حماقت شما رو نشان دهم فقط به گوشه ای از مهملات بافته شده از سوی خانوم عموجانی اشاره می کنم تا به تو و آن دوست احمقت روشن شود که یا چقدر بی شعور هستید و ابله و یا تا چه حد مغرض هستید و پلید.
من به حضورم در مسجد سید زنجان افتخار می کنم چرا که آنجا کانون مبارزه اندیشه ما بر علیه اندیشه مرتجع آخوندی بود و باید به شما احمقها که بی خبرید یاد آور شوم که در مسجد سید پایگاه بسیج وجود ندارد و رژیم نتوانسته در آن مسجد بنا بر مسایل وقفی پایگاه بسیج دایر کند و این مسجد در تولیت مجتهد عزالدین حسینی زنجانی هست از مراجعی که با رژیم همراهی نکرده ساکن مشهد هست و امامت مسجد هم با پسرش محمد از شاگردان خویی و دوستان مسجد من ، همه سن شان بالا 60 و 70 سال بوده اند اهل بازار و منتقد و مخالف رژیم که حسب گذشته سیاسی من و بودنم در زندان هم محفل بوده ایم و اینها همه آن چیزهایی است که خانوم عموجانی دانسته با تحریف دروغ سازی کرده است و البته برای شما که اسلام ستیزی می کنید رفتن به مسجد جرم هست و از قرار بنا دارید همه مردم ایران که مسلمان هستند را بکشید درست به همان ترتیبی که بنا بر ادعایتان در حسینیه شیراز جنایت آفریدید.
کسی که خانه ما می آمده و فرزند شهید نه آنکه خانوم عموجانی او را نشناسد او بهترین رفیق من بوده و هست من اخلاق و معرفت دوستی را مدیون آن یار خود می دانم با آنکه از فعالیتهای سیاسی من مطلع بود در مقطع سال 65 و خود در راه رژیم بود و فرزند شهید و مخالف من ولی در دوستی با مرام بود با صفا من هنوز شرمنده آن سیلی هستم که در سال 66 در اطلاعات سپاه به گوش او زدند که چرا منو لو نداده است و خیانت به خون پدرش می کرده چرا که پدرش با آنکه در جنگ شهید شده بود رژیم می خواست بگوید برای رژیم شهید شده و یا رضا برای رژیم جبهه می رود در حالی این عزیز من رضا تنها به من ایمان داشت که من هم برای ایران و اعتلای میهن مبارزه می کنم
رضا مثل تو امید کذایی میهن فروش نبود تا مبارز راه میهن را بفروشد
در ارتباط با دانشگاه نیز من با خود خانوم عموجانی در کنکور شرکت کرده ام و متاسفانه ایشان در کنکور قبول نشد ولی من بقول ایشان با دیپلم جعلی وارد دانشگاه شدم این هم از جمله افتخارات من هست بی آنکه فرضا دبیرستان تمام کرده باشم وارد دانشگاه شده ام آن هم با قبولی در کنکور
از جمله افتخارات من قاچاقچی بودن هم هست من افتخار می کنم که همدرد صدها هزار ایرانی هستم که بنا بر سیاستهای پلید رژیم آخوندی دست به قاچاق مواد مخدر زده اند و بیش از دو میلیون نفر ایرانی بر همین اتهام در دوران رژیم آخوندی زندانی شده اند . براستی من چگونه قاچاقچی بوده ام که از عراق سر در آورده ام و یا حتی سیگاری نیستم و همه آنهایی که مرا می شناسند گواهند نسبت به تنفر من از دود و دخانیات ولی چه می شود کرد وقتی دشمن قدار است و حیله گر و بازجویان اطلاعاتی چه خوب تهدید می کردند که از نقاط قوت تو را لجن مال می کنیم
امید بی شرف
ما کجا با تو برای مسایل داخلی هماهنگی داشته ایم و چه طرحی بوده که حال توسط ما لو رفته باشد که تو بی شرف و بی ناموس وطن فروش می گویی بچه ها رفتن و دیدن قبل از آنها نیروهای اطلاعاتی حضور داشته اند !؟ این دروغ نشان از آن دارد که یا با رژیم آخوندی و اطلاعات هم دست هستی و یا از مراتب انسانی ساقط شده ای و چنین دروغی می بافی
خانوم عموجانی حتی آلبومهای شخصی من که مربوط به قبل از ازدواج هست را مصادره کرده است تا بتواند هر چه می تواند دروغ سر هم ببافد و یا تمام اسناد و مدارک من که البته به ایشان حرجی نیست و رفتارش قابل درک هست
خانوم عموجانی
از همان ایران شروع به تخریب من کرده بودند و یا در طی اقامت در باکو نیز چنین می کردند که ماهها ما هم کلام نبودیم
و با تمام اینها من ایشان را آوردم کانادا چرا که مادر فرزندان من بود و حقش بود که به بچه ها برسد و متاسفانه رفتاری که داشت باعث شد که دولت کانادا تصمیم به دیپورت ایشان بگیرد که باز این من بودم که مانع دیپورت ایشان شدم
من قبل از ازدواج به خانوم عموجانی گفته بودم که سابقه زندان دارم همانطور که خودشان اشاره کردند در شانزده سالگی و هفده سالگی زندانی شده و هجده سالگی آزاد شده ام و من به ایشان توضیح داده بودم که مسیر زندگی من سیاسی است و پر تلاطم و او این را پذیرفته بود و خانواده ایشان می دانستند که من زندان رفته ام و پدرشان هم در این خصوص تحقیق کرده بودند از طریق سپاه و کاملا هم مخالف ازدواج ما بودند و خانوم عموجانی اصرار بر ازدواج داشت و خانواده خود را وادار به رضایت نمود حال عنوان می دارد که عشق چشمانش کور کرده بود . آدم که عاشق فرد قاچاقچی نمی شود. دایی خانوم عموجانی از افسران بلند پایه سپاه هستند و دایی دیگرشان از جمله آزادهها با بیش از 9 سال اسارت و
این در حالی هست که در خانواده پدری و مادری من هیچ کس در هیچ نهادی از رژیم خدمت نکرده و نمی کند و بر عکس فعال سیاسی داشته ایم و زندان دیده از جریانهای سیاسی مخالف رژیم و فوت پدر من هم بر اثر مصدومیت بوده که هم در فوت نامه مشخص هست و هم روی قبرش نوشته شده و و جالب اینکه در هنگام فوت آن مرحوم شایع کرده بودند اعدام شده و حال براستی چرا خانوم عموجانی مدارک مرا توقیف کرده و حق را به حقدار نمی دهد؟
ساخت و ساز هم که می گویند در کار نبوده خب برای همین هست که مدارک را مصادر کرده ولی مردم زنجان را چکار می کند !؟ آیا در کوچه اکبری رسول خانه سازی نکرده است در همان مقطع و یا در کوچه بیگدلی و یا شهرک رجایی!؟ و یا قبل از رفتن به عراق کارگاه قالیچه سلیمان را نداشت !؟
گفتم من متاسفم برای کارهای خانوم عموجانی و شرمنده نیز می باشم چرا که مسیر مبارزه سخت ناهموار بوده و او نیز دوست داشت مثل مردم عادی زندگی کند و همسرش کنارش باشد نه اینکه 6 سال عراق و 6 سال آذربایجان و آنگونه هم که خود می گوید فقط 4 سال زندگی مشترک که من اصلاح می کنم که 4 سال هم نبوده چرا که طی آن چهار سال هم بارها زندانی شده ام و دو سالی بیش ما با هم نبودیم
و هیچگاه هم دست من روی ایشان بلند نشده و هیچ بی حرمتی از ناحیه من ندیده است
اگر هم من از ایشان جدا شدم فقط بخاطر ستمی بود که در حقم شده بود و طی آن بیست روز هم ایشان بودند که برخوردهای ناروا با من داشتند و اینکه وقتی ایشان دستگیر شد من چرا خود را تسلیم رژیم نکردم تا ایشان را و کیانا را از زندان آزاد کنند و البته باید ایشان متوجه می شد که سابق بر آن من وفای خود به همسر و فرزند را در بازگشت از عراق نشان داده بودم در حالی که برنامه ما رفتن من از عراق به اروپا بود در حالی که من تحت حمایت سازمان ملل بودم و سازمان ملل برای من وکیل گرفته بود و بارها برای آزادیم با دولت عراق مذاکره کرده بود ولی پیام خانوم عموجانی مبنی بر اینکه دیگر تحمل فشار خانواده را ندارد مرا مجاب کرد که مسیر مبارزه را به داخل کشور بیاوریم تا که متهم به این نشوم که بی توجه به همسر و فرزند بوده ام و این در حالی بود که خانوم عموجانی در دام اطلاعات رژیم بود و با توصیه و فشار اطلاعات اقدام به درخواست طلاق کرده بود و برای صدور سریع طلاق به روزنامه محلی آگهی دروغ داده بود که از رسول بی خبر هست تا با صدور طلاق با فرد پیشنهادی اطلاعات آقای حسینی که راهی ماموریت کنسولی ایران در هند بود ازدواج نماید این آقای حسینی در مجلس پنجم رای آورده بود ولی نگذاشتند به مجلس برود و از اسرای آزاد شده بود و حال او را می فرستادن به هند و اطلاعات رژیم برنامه ازدواج خانوم عموجانی را با ایشان برنامه ریزی می کرد و این آقای حسینی در دور هفتم مجلس از زنجان نماینده بودند و با برگشت من به ایران بواقع آن برنامه به هم خورده بود و البته طرح اطلاعات در بازگرداندن من به ایران موفق و طبعا در آن مقطع من صداقت خود به خانواده را نشان داده بودم با خریدن تمام تهدیدات به جان و مالیدن پی همه طرحها و توطئه های اطلاعات و اما در بار دوم و فرار به آذربایجان دیگر روا نبود که تن به ترفند و ستم رژیم بدهم و با بازگشت و تسلیم خود آنها را پیروز در توطئه شان کنم
تور اطلاعاتی برای نیروهای مبارز امری شناخته شده هست و ترفندی برای تخریب و این در حالی هست که من حتی برای لحظه ای در پایگاههای مجاهدین در عراق نبوده ام که از آنها اطلاعاتی داشته باشم و یا کسی را نمی شناخته ام که لو بدهم
در ارتباط با یایگاه بسیج 21مطهری نبوده بلکه 25 فاطمه زهرا بود که توسط هسته مقاومت سعید محسن خلع سلاح شده بود و شش قبضه از سلاحها برای تسلیح هسته مصادره شد که در آن ارتباط بچه های هسته بازداشت شدند که چهار نفر از ما حکم محکومیت گرفتیم و هسته هم بر علیه جنگ بود و برقرار صلح که رژیم متهم به هواداری از مجاهدین می کرد
مسئله دزدی 2 سلاح کلاشینکف نبوده حالا که بناست رسول تخریب شود همه حماسه های قهرمانی نیز جلوه اهریمنی بخود می گیرند و تمام شرارتها باید به رسول نسبت داده شود
از حماقت مجری این رادیو همان کفایت که طی تماس ناغافل خود می گوید شما از نوباوگی با اطلاعات کار می کردید وقتی پرسیدم از کی گفت از سال 60 پرسیدم می دونی سال 60 من چند سالم بود؟
من همش 10 و 11 سال بیشتر نداشتم چطور ممکنه در این سن به استخدام اطلاعات در آمده باشم ؟
بگذریم از حماقت و ابلهی تو امید و دوست رذلت جمشید
ولی اگر براستی من در آن سن به استخدام اطلاعات در آمده ام واقعا مرحبا به من چرا که در همه جای دنیا مرسوم است که افراد نخبه و زیرک برای سازمانهای اطلاعاتی دست چین می شوند و این مایه غرور هست و افتخار اگر من چنین بوده ام
در ارتباط با خانوم عموجانی اگر بواقع آنچه ایشان به هم می بافند درست بود که هیچ فرد ذی شعوری اجازه نمی داد که کار به اینجاها بکشد و با هر کجدار مریز بود تا می کرد ولی عدم باج دهی من نشان از این دارد که هم به راهم ایمان دارم و هم وجدانم آسوده است و برای همه چیز جواب دارم
دولت کانادا بنا بر یاوه های رژیم آخوندی که رسما منتشر شده نیز
مبنی بر فعالیت من با مجاهدین در عراق و یا اتهامات دیگر امری طبیعی بود که بعد از حادثه 11 سپتامبر در خصوص فردی چون من با سوابق مبارزاتی چنین دست به تحقیق امنیتی بزند و نتیجه این تحقیقات نیز روشن هست
کلام آخر اینکه در راه میهن همه چیز من در طبق اخلاص است و من هنوز شرمنده یارانی هستم که جانشان را که شیرین ترین هستی و وجودشان بوده را نثار کرده اند حال چه باک بر من که سالهایی از عمر خود را به حبس و تبعید گذارنده و در ره معشوق حال اگر آبرویی دارم آن را نیز به بازم
در پایان از آنجایی که با خانوم عموجانی بیش از یک سال هست که ارتباط ندارم و و شاید نزدیک به دو سالی هم هست که نامه نگاری نداشته ام رونوشت این مکتوب را به ایشان نیز می فرستم و بار دیگر توصیه خودم را همانطور که قبلا به پدر مادرشان در باکو گفتم و روزهای آخر همزیستی نیز به خودشان تاکید کردم را یاد آور می شوم من نسبت به هر قصوری بوده از ایشان طلب بخشش دارم و نسبت به ستمی که در حق ایشان روا شده به سهم خود حلالیت می خواهم خیلی دوست داشتم که اگر هم نتونستیم شرکای خوبی برای زندگی باشیم و یا همراهانی وافی برای مبارزه ، ای کاش می شد دوست خوب برای هم باشیم و حداقل به پاس سالهای خوش زندگی و فرزندانمان با هم دوستی کنیم هیچ چیز دردناکتر از دست دادن دوست برای من نیست
اگر هم من بد بوده ام و یا هستم دلیلی بر توجیه جنایتهای رژیم آخوندی نمی باشد همه ما قربانی اندیشه پلید آخوندی هستیم که هستی و نیستی ملی ما را بر باد داده است و در کنار رژیم قرار گرفتن خیانت به میهن به خودمان و به فرزندانمان هست و بس قبلا هم تاکید کرده ام تو هم با من از در جنگ در آیی من قصد جنگ با تو ندارم
فقط خواهش می کنم وادارم نکن که مکاتبات خودمان در روند اختلافات طی سه
سال گذشته را علنی کنم امیدوارم مادری شایسته برای فرزندانم باشی و برات آرزوی خوشبختی دارم
رسول
جمعه بیست و چهارم خردادماه سال 1387
توضیحاتی چند از سوی معاونت آرشیو نهضت
بخشی از اختلافات خانوم عموجانی و عباسی به همکاری خانوم عموجانی با اطلاعات رژیم بر می گشت و تحت تاثیر بودن ایشان که با توجه به حضورشان در داخل کشور تا حدودی قابل درک بود ولی مشکل عباسی این بود که خانوم عموجانی قربانی هست و باید هرچه زودتر ایشان را نجات داده و از کشور خارج نمود که اصرار بی نتیجه بود و خانوم عموجانی برای خارج شدن از کشور همکاری نمی کرد. اختلافات از سال 1383 آغاز شد که متاسفانه با احاطه ای که اطلاعات رژیم به خانوم عموجانی داشتند و محکومیت ایشان و حضور هفتگی در ستاد خبری اطلاعات زمینه را برای توطئه فراهم و بستر لازم برای اختلافات بیشتر مساعد می ساخت. جهت آگاهی هموطنان و مبارزان راه میهن بخشی از اختلافات و مناسبات عباسی با خانوم عموجانی را جهت آگاهی و شفافیت در اختیار عموم قرار می دهیم تا روشن شود که فرق عباسی با خانوم عموجانی از کجاست تا به کجا و پیشا پیش از خانوم عموجانی نیز پوزش می خواهیم به جهت نشر برخی مسایل خصوصی چرا که چاره ای جز این نیست و عباسی را هم جبرا متقاعد کرده ایم به همین اندک شفاف سازی و امیدواریم که به بیش از این نیازی نباشد . چرا که ما تحمل نمی کنیم سنبلهای مقاومت و مبارزه ملت ایران که همه چیز خود را برای آزادی و میهنمان تقدیم کرده اند این چنین مورد تهاجم ناپاکان قرار گیرد و قدر مسلم این گونه یاوه سراییها برای مقابله با رشد و بالندگی جنبش ملی مردم ایران بوده و قصدشان تاثیر گذاری بر مبارزه بر حق مردم میهنمان در روزهایی که روند اعتراضهای مدنی که از جمله طرحهای عباسی بوده است به قوت پیش می رود و بی خود نیست رژیم سراسیمه به غیر اخلاقی ترین راههای ممکن درصدد تخریب چهره این مبارز خستگی ناپذیر بر آماده است و در این راه متاسفانه اختلافات خانوادگی و حوزه شخصی عباسی دست مایه قرار داده و خانوم عموجانی بهتر است با خود بیشتر بی اندیشد که در خدمت کیست و در راه منافع چه کسانی گام بر می دارد و اگر عباسی چنین بوده که ایشان تصویر می کنند چرا این تصویر قبل از سال 1384 و یا سال 1383 از عباسی ترسیم نشده است ؟ خانوم عموجانی صداقت شما زیر سوال هست . چه آن موقع که از عباسی جانبداری می کردید و ایشان را مصداق مظلومیت و پاکی می دانستید و چه آلان که عباسی را مظهر شرارت توصیف می کنید . براستی چه پاسخی به ما دارید و یا چه پاسخی به وجدان خودتان و یا چه پاسخی به فردا که شیما و کیانا بزرگ می شوند. اندکی با خود بیاندیشید
طاهرخانی
بخشهایی از نامه عباسیه به خانوم عموجانی در سال 1384
..........................................................
من وقتي از عراق برگشتم تازه متوجه شدم چقدر اين عشقها دروغين بوده و چقدر عهد و پيمانها سست و بي بنيان ؛ بويژه اينكه نبايد به امثال تو باورم مي شد . مي داني شهلا بارها خودم را ملامت كرده ام كه جواني خود را پا سوز عشق پاكم به تو نمودم و اين اوج حماقت من و امثال من است . من در سن 21 سالگي ازدواج نمودم تا كه از جواني پاك زيستن مشي من باشد . كه البته امروز در مي يابم كه اشتباه بوده است بايد چون امثال برادرت مي زيستم . اشتباه من و حماقتم آن بود كه بعد از زنجان رسيدن در برگشت عراق به خانه شما زنگ زدم و مادرت با آن بي مهري برخورد كرد و من با دست گلي بقول تو در بي پولي تمام كه تهيه شده بود به خانه شما آمدم و شيما فرزندم را از من دور داشت و در اوج وقاحت مادرت اعلام كرد كه تو ديگر براي خانواده ما بيگانه اي !؟ در اوج بي شرمي حتي فكر نكرد كه بلاخره اين مسافر از راه رسيده پدر شيماست !!؟ رفتار و برخورد او بگونه اي بود كه مرا حتي نيرو و توان از جا برخواستن براي رفتن از خانه يتان هم نبود . بهنگام رفتن در پله ها كه مشغول بند پوتين بستن بودم كه شيما آمد و من گريان براش پارچه سبز سوغات كربلا دادم و بوسيدمش و مانده بودم كه تكليف اين فرزند بيچاره ام چه خواهد شد و چگونه بايد او را دريابم !!؟ به هر روي خود را به مهديه رساندم و سوار تاكسي شده به خانه مادرم رسيدم . مادرم همانطور كه مي داني نبود مكه رفته بود با فروش سهم ديگر از حج به حج خود رفته بود . بچه ها در را كه باز كردند بر خلاف استقبال مادرت فرياد شوقشان به هوا برخاست زهرا و كبرا از پنجره به حياط پريدند و مرا در آغوش كشيدند و سيل اشك روان بود و دردمندانه از تو ناليدند كه مرا ترك گفته اي و از تو گله داشتند كه بدروغ در روزنامه براي طلاق آگهي كرده بودي كه از رسول بي خبري و نشاني و سراغي از او نداري !؟ حتما خوب بخاطر داري كه اين دروغ به تو پيشنهاد اطلاعات بوده درسته يا نه ؟
اي كاش آنگونه كه پدرت مي خواسته كه بلاخره تو و خانواده اش آرامش داشته باشيد و بقول معروف بتو فشار مي آورده تا طلاقت را غيابي بگيري دوباره تكرار مي كنم اي كاش به همان نحو هم به پيشنهاد پدرت تن در مي دادي و با رضا آرمچر بند رفيق بابات ازدواج مي كردي و يا حسيني ( نماینده دور هفتم مجلس رژیم که در مقطع پیشنهاد از قرار به کنسولی رژیم در هند منصوب شده بوده و مجرد که اطلاعات به شهلا پیشنهاد ازدواج با او را مطرح ساخته بود . این توضیح در نامه اصلی به شهلا نیست بعدا اضافه شده است. ) كه پيشنهادي اطلاعات بوده !؟ البته اي كاش مرا كمي ديرتر آزاد مي ساختند تا توي بيچاره سر و ساماني مي گرفتي و با هر يك از آنها خوشبخت مي شدي ؛ چون بلاخره تو كه با درخواست خانواده ات به طلاق رضايت داده بودي مسلم به ازدواج هم رضايت مي دادي كه از قرار داده بودي هم ولي منتظر سر آمدن مدت عده بوده اي ؛ خب كسي كه پيشنهاد اطلاعات را براي دادن آگهي دروغ به روزنامه مي پذيرد تا سريع جريان طلاق ممكن شود لابد پذيرفته بوده كه همسر حسيني شود كه راهي هند بوده براي كارمندي سفارت !!؟
.............................................
من خود را قرباني شيما فرزندم كردم و قرباني تو كه حال آمده بودي بسراغم براي زندگي دوباره كه تو لايق آن نبودي و به حرف ديگران آنرا بدست خود نابود كرده بودي !؟
مي داني شهلا من نمي خواهم بار گناه خود بكاهم و اينكه اگر عراق نمي رفتم چنين نمي شد و يا اينكه ترا حق انتخاب است . اين حق را من به تو مي دهم ترا انتخاب زندگي ديگر كاملا حق بوده است . ولي بحث من چيزي ديگر است بحث اين است كه بين من و تو عهد و پيماني بود . مگر جز اين بود كه من به رضايت تو به عراق رفتم ؟ آيا آن عهد و پيمان را بخاطر داري ؟ آيا جز اين است كه اگر تو رضايت نمي دادي من سفر و هجرت نمي كردم ؟ پس چرا خلف وعده نمودي ؟ تازه مگر اين هجرت و تبعيد ناخواسته اخير هم به رضايت تو نبود ؟ آدمي ارزشش به شرافت و انصافش است و صداقتش و مرام و وفا به عهدش
...............................................................
اما در ارتباط با وثيقه دايي پدرت و پدر بزرگت ؛ ضمن سپاس از آنها ولي خودت هم شهلا خوب مي داني آن وثيقه از آنجايي گذاشته شد كه پشتشان به بودن 8 واحد آپارتمان من و ساختمان شركت گرم بود و گرنه عمرا اگر اين كار را مي كردن حال بگذريم از اينكه اطلاعات هم هي اصرار به اين داشت كه سريع از شر من خلاص شود و ضمانت 40 ميليوني را تا 15 ميليون پايين آورده بودند و حتي راضي به پذيرش سند آپارتمانهاي خودم هم شده بودند . اگر آن وثيقه ها را تهيه نمي كرديد مجبور به پذيرش سند خودمان مي شدند مثل قضيه شكايت اطلاعات كه سند ساختمان شركت را پذيرفتند . اين وقاحت را بايد به كي گفت كه كسي مدعي فاميلي باشد و بعد براي نگهداري فرزند خود منت بر ما نهد !!!؟
............................................
برادر بي.... هم كه براي زنگ زدن به من وقتي كه در زندان بودي از اطلاعات پول مي گرفت تا به من فشار روحي وارد سازد . درسته يا نه ؟
...............................
در ضمن شهلا خانم فرموديد كه به ولاي علي اگر اراده كنيد منو كتف بسته از آذربايجان تحويل گرفته و به زندانهاي رژيم مي سپاريد تا جونم در بياد !!! خب بسم الله اين خط و اين نشون ؛ حقير آنكس كه نكند اين كار رو ؛ بفرماييد تهديد خود عملي سازيد .
در ضمن فرموديد اگر براي رسيدن به بچه ها بنا به خواست من به تحصن در سفارت كانادا اقدام نكرده ايد . قسم خورديد كه براي گرفتن بچه ها در مقابل سفارت كانادا تحصن مي كني !!؟ ماشاالله به اين اراده !!؟
خب اگر تو اهل نگهداري بچه بودي چطور راضي شدي به موندن اونا پيش من !!!!!!!؟؟؟ حال چرا تحصن !!؟ خب اگر مهري از بچه ها به دل تو بود درخواست مي كردي در صورت رضايت خود بچه ها آنها را پيشت مي فرستادم !!؟ پس اين تنها مي تواند همانطور كه بهت هم گفتم فقط يه ترفند براي ضربه به من باشد از سوي اطلاعات با همكاري تو !!؟ كه صد البته همگان به آن باور خواهند كرد چرا كه مي گويند چگونه است كه مادر نمايي براي رسيدن به بچه ها دست به تحصن نمي زند ولي براي آوردن آنها به جهنم رژيم آخوندي متحصن مي شود !!!؟ آيا اين حكايتي جز همكاري با دژخيمان دارد ؟ البته اگر عرضه داري بكن اين كار را تا نتيجه بر تو معلوم شود . البته همكاري تو با دشمنان مسبوق به سابقه است . از بحث طلاق گرفته تا انداختن من به تور اطلاعات !!!؟ همه را كه خوب بخاطر داري !!؟
....................................................
من شرمنده ام كه رژيم كار ترا از دستت گرفته من شرمنده ستم رژيم آخوندي به تو هستم !!؟ نمي دانم من چرا بايد پاسخگوي جنايت رژيم باشم ؟ چرا شما بجاي رژيم مرا نشانه گرفته ايد ؟
شهلا هر ظرفي را گنجايشي است . هر فردي را هم ظرفيتي ؛ شما با من كاري كرديد كه ظرفيت من پر و لبريز شد . شما با بي حرمتي ها و پرده دريها كاسه صبر مرا لبريز كرديد .
جوري به كيانا مي گويي بيا ايران كه انگار مهري از او به دل توست بي آنكه طي اين يكسال و نيم حتي يك بار پرسيده باشي اگر او مريض شد چكار مي كني ؟ براستي تا حال با خود به كيانا انديشيده اي ؟ و حال او پرسيده اي ؟ كه چه مي خورد و چه مي پوشد ؟ براستي از ميليونها دار و ندارمان در ايران تا حال چند ريال براي ما فرستادي ؟ البته بدهيهاي مرا پرداخته ايد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مي شه بفرماييد كدام بدهي مرا پرداخته ايد ؟ از چه محلي پرداخته اي ؟ به چه كسي پرداخته ايد ؟ با كدام سند !!!؟
......................................
راستي در ضمن توهينهايي كردي مرا كسي عنوان داشتي كه براي بالا رفتن هر كسي را زير پا مي گذارم !!؟ عجب پس اطلاعاتيها خوب درست داده اند !!!؟ مي شه بفرمايي تا حالا من از كه گذر كرده ام ؟ تا حالا چه كسي را پلكان خود قرار داده ام ؟ بفرما يك نفر را معرفي كن و دومي را هم خودت فرض بفرما و روشن كن كه شما خانم محترم چگونه پلكان من بوده ايد ؟
از شعار حقوق زنان و ادعاي توخالي بودن آن دم زدي بفرما شما كه دليل روشني از آن هستي !!؟ شما كه حقوق زن كه نه محترم باشد بسم الله سوار من هم كه هستي !!؟ چه حقوقي مانده كه شما نداشته باشي و حال ايراد هم مي گيري !!!؟ بفرما روشن كن چه حقوقي از شما توسط من تضيع شده است ؟
آلان ساعت 5 سحر است براي شايد پنجاهمين بار نامه هاي هشتم شهريور به ترا خواندم و حتي براي چندمين بار نامه 3 مهر را البته در آنها ديدم كه ننوشته بودم نامه آخرم هست . اما جالب آنكه يك حسي به من مي گفته تو قصد آمدن پيش ما را نداري براي همين هم در بالا آورده بودم اگر خيالي ديگر بسر نداري !!!؟ و يا اينكه در آن مقطع بر من روشن شده بوده كه قصد تو آمدن پيش ما نبوده است ولي هنوز اون بارقه هاي عشق عقل مرا كور كرده بوده و من واقعيات را نمي ديدم !!!؟
بخشهایی از ارتباط نوشتاری خانوم عموجانی و عباسی
رسول (2005/11/06 10:55:19 ق.ظ): تو بارها به من دروغ گفتي ؛ دروغ ويرانگر اعتماد است
رسول (2005/11/06 10:56:46 ق.ظ): تو من و شيما و كيانا را بسيار ارزان فروختي بسيار بسيار ارزان
رسول (2005/11/06 10:58:44 ق.ظ): به هر حال نخواستي بيايي خب دوست داشتي راحت باشي و آسوده ؛ خب راحتي و آسايش و خوشبختي تو آرزوي ماست ؛ انصاف نيست كه ما ترا شريك دردهاي خودمان كنيم تو چرا بايد كنار من و شيما و كيانا باشي و درد غربت و سختي اينجا را بكشي ؛ اين اصلا درست نيست
43 ب.ظ): نه عزيز چيز خاصي براي ارسال نداشتم
zahraamojani (2006/01/14 05:44:17 ب.ظ): فقط چند تا البوم هستش و کمي مدارک که مي فرستم بياد ( هنوز این مدارک بعد از چند سال به عباسی ارسال نشده !!؟ )
zahraamojani (2006/01/14 05:54:02
ÑÓæá (5/27/2006 9:20:04 PM): قبلا هم ازت خواسته بودم در ايران طلاقت رو بگيري
zahraamojani (5/27/2006 9:20:09 PM): وقتي گذرنامه داشته باشم هر جا دوست داشته باشم زندگي خواهم کرد
ÑÓæá (5/27/2006 9:20:23 PM): حالا مي ياي اونجا من اين کار رو مي کنم
zahraamojani (5/27/2006 9:20:27 PM): من هم بهت گفتم عاشق چشم و ابروت نيستم
zahraamojani (5/27/2006 9:20:34 PM): بچه ها را بفرست طلاق مي گيرم
zahraamojani (5/27/2006 9:20:52 PM): حالا وقتي بچه ها را گرفتم طلاق هم مي گيرم
zahraamojani (5/27/2006 9:21:14 PM): تو نگران من نباش
ÑÓæá (5/27/2006 9:21:26 PM): من اشتباه کردم بايد همون اول بچه ها رو نمي آوردم و تو تله تو و اطلاعاتي هاي کثيف نمي افتادم
zahraamojani (5/27/2006 9:21:34 PM): به اميد خدا خداي بزرگ کمکم کرد که وهله اول پاس بگيرم
ÑÓæá (5/27/2006 9:22:08 PM): بابات مي گفت بناست اطلاعات پول بليط اومدن به کانادا رو هم بده
ÑÓæá (5/27/2006 9:22:14 PM): خيلي جالبه
zahraamojani (5/27/2006 9:22:18 PM): من کاري به اطلاعاتي به اصلاح کثيف ندارم
zahraamojani (5/27/2006 9:22:30 PM): خب اره وظيفشون هست
zahraamojani (5/27/2006 9:22:32 PM): بايد بدن
ÑÓæá (5/27/2006 9:22:44 PM): به هر حال من تمام فکر هامو کردم
zahraamojani (5/27/2006 9:22:54 PM): فکر تو براي من مهم نيست
ÑÓæá (5/27/2006 9:23:03 PM): البته مامانت هم گفت خونه رو فروختي
zahraamojani (5/27/2006 9:23:12 PM): من وقتي نامه نه صفحه ايي را برام نوشته بودي فکرامو کرده بودم
رسول:
به شرافتم سوگند همين فردا مي رم اينجا دادخواست طلاقت رو ميدم
zahraamojani: to hich moge be man vagt nadashti
رسول: ديگه از دست توهين هاي تو
کلافه شدم
رسول: از چند قاره
اونطرف با من دعواي فلان کس را
مي کني
zahraamojani (12/4/2006 1:47:41
AM): tohin shodan khili sakhte mage na?
rasulabbasi (2007/06/28 07:14:22 ق.ظ): zahraamojani (6/27/2007 6:06:00 PM): dostan salam bade modati man baz bargashatam . va belakhare mofagt shodam az abbasi joda besham. va rasman elam mikonam hich nesbati ba abbasi nadaram. montazere khabar hai jadide man bashid
آف لاین زهرا عموجانی برای رسول
zahraamojani (7/3/2007 5:04:23 AM): khar khodeti
zahraamojani (7/3/2007 5:04:27 AM): edea ?
zahraamojani (7/3/2007 5:04:34 AM): felan betaz
zahraamojani (7/3/2007 5:04:50 AM): nobate zamin khordanet hmam mirese
آف لاین زهرا عموجانی برای دوستان رسول
zahraamojani (7/3/2007 5:10:05 AM): age bekham madarki baraye sabetkardan jasos gachagchi jael va dozd bodan abbasi ro eskan konam va baraton beferestam hamegi ba sedaie boland khahid goft baba kare rejimime !!!! nemikham eshtebahi ke rejim sale79 ro tekrar konam .vali harkari mogeii dare.felan bezarid ba onvane dabire hezbi khosh bashe
نامه عباسی به فرزندش شیما در اوایل خردادماه سال 1386
ÑÓæá: شيما جان سلام . فدات مي خواستم برات نامه بدم ولي احساس کردم هنوز زود هست که برات نامه بنويسم . از مسايل پيش آمده من به سهم خود متاسفم ولي خب نمي دانم راه ديگري هم بود يا نه . مي خواستم گله کنم ولي ديدم جايي هم براي گله پدر از فرزند نيست
ÑÓæá: دخترم من نگران تو و کيانا هستم ؛ عزيزم رنگ رختان بد جوري از شادابي و طراوت برگشته و اين مسئله مرا آزار مي دهد. شيما جان مي دانم اشتباه کرده ام ولي نمي دانم چقدر و از کي و از کجا
ÑÓæá: عزيز بابا ، سعي کن نيروي شر و بد دروني بر تو غلبه نکند و نيروهاي بد بيروني ترا منحرف نسازد. عزيزم تو نوجواني و سعي کن در اين سن شکل گيري شخصيت خوب بودن وجودت را پر کند و از بديها دوري کن آنوقت است که خواهي ديد چهره ات باز شده و چقدر زيبا خواهي شد. قبلا هم به تو گفته بودم عصبيت وخشم و نفرت چهره آدمي را زشت و بد مي کند. دخترم تا حال به هيچ فرزندي در بد گفتن از پدر مدال نداده اند.
ÑÓæá: عزيز دل گيرم پدرت بد. تو فرزند خوبي باش و حق گرا و حق جو.... هيچ پدري بد فرزند خود نمي خواهد. دخترم من نگران آينده ام روزي و روزهايي که من نباشم و تو با ياد خاطرات رنج ببري و چهره ات در هم شود و پشيمان باشي که چرا با پدر چنين کردم . عزيزم شريک ستم نشو و ستم نکن حتي شده در حق يک مورچه و چه بسا تو دلگيري که اشتباه من در ستم پذيري بوده و تا جايي که زندگي خوشبخت سه تايي خودمان را از هم پاشانديم!؟ من و تو کيانا... ولي عزيز دل حق آن بود که تو مادر داشته باشي اين حق تو و کيانا و حق مادرتان بود که به شما برسد.
ÑÓæá: مشکل من اين است که به حق توجه مي کنم و خود را هم قرباني حق و حقوق کرده ام. فدات تو که مي خواهي حقوق بخواني!!؟ اين از حق و حقوق تو نيست که کيانا را از من دور کني و دست او را بکشي و با خود ببري !!؟ عزيزم نگذار نيروهاي بد بر تو غلبه کند. چه با کيانا کرديد و چه با خودت کردي ؟ يک نگاه به خودت در آينه بنداز و چهره غم بار کيانا رو ببين. اين انصاف نيست اگر هم من اشتباه داشته ام دليل بر اشتباه کردن تو نيست
ÑÓæá: هيچگاه عليه مادرت نزد شما موضع نگرفتم و فضاي کودکانه که سريع متاثر مي شود را آلوده به بدي نکردم و اجازه ندادم که کيانا در شرايط سخت روحي عليه مادرش واکنش نشان دهد تا خواست بد بگويد جلوي او را گرفتم و حتي تو که نوجوان هستي مانع شدم که عليه مادرت واکنش بد داشته باشي . حال من نمي دانم کجاي کار تربيتي من عيب و ايراد داشته که تو چنين مي کني !؟
ÑÓæá: شايد واکنش تو به اين است که از من جدا شديد!؟ ولي براستي آيا من مسبب بودم؟ عزيز بابا من نخواستم مالک تو بشوم بلکه خواستم پدرت باشم و تو نه بنده من بلکه فرزندم باشي و آزاد . تو اراده و اختيار داري نگذار ديگران مالک تو شوند حتي مادرت او چنين حقي را ندارد که بخواهد جاي تو تصميم بگيرد.
ÑÓæá: بيا شيما جان اصلا هرچه بوده را بگذاريم کنار با شرايط جديد خود را هم سان کنيم و قبول واقعيت . براي اينکه دوباره حس خوشبختي در وجود شما شکفته شود. بيا و همه چيز را فراموش کن . بيا دوست باشيم چرا که تو نياز به رابطه پدر و فرزندي داري و همينطور کيانا و من هم با تمام جو سازيهاي مادرت نمي توانم نسبت به تو و کيانا بي تفاوت باشم .
ÑÓæá: تو نياز به حرفهاي ظاهري و قربون صدقه رفتنها مادرت داري و همين طور نياز به حس پدر داشتن . عزيزم کيانا نبايد چهره اش گرفته باشد و نبايد پوستش کدر شود و همينطور خودت.
ÑÓæá: عزيزم هر لحظه که احساس کردي بدون بودن با من سخت است . آغوشم براي تو باز است بيا کنارم . دخترم نصيحت ديگرم نگذار کيانا قرباني شود. نگذار دلش بگيرد . فدات بشم چرا بچه بايد تا چند وقت پش که خود را برايم هلاک مي کرد حالا پنهاني برايم ابراز احساس بکند؟ براستي او از کي مي ترسد؟ از پدري که برايش هيولا ترسيم کرديد؟ و دل او براي همين هيولا مي تپد و دور از چشم تو مادرت براي پدر ابراز محبت مي کند. براستي چرا؟
ÑÓæá: عزيز دلم خورشيد عمر من رو به غروب است و خورشيد عمر تو هنوز در حال طلوع نگذار ابرهاي پليدي و شرارت و بدي چهره ات بپوشاند. عزيزم ابري نشو که سرد مي شوي و کسي را از گرمي عمرت نسيب نمي دهي بعد هم پشيمان.
ÑÓæá: همانطور که گفتم عزيزم بيا گذشته را فراموش کن و طرح نو درانداز بيا و لحظات خوشي بسازيم در طول هفته فرصت سازي کنيم بريم سينما و پارک و بيرون براي گردش تا خوشي و شادي را در چهره تو کيانا دوباره ببينم . دوست دارم دوباره شاهد خنده ها و شاديهاي تو و کيانا باشم
ÑÓæá: فدات بشم منتظرم که برنامه بريزي بياي تا بريم بيرون تو و منو کيانا براي سينما هم من و تو با دوستان مي ريم که خوش بگذره
ÑÓæá: بخند عزيزم غم مال شيطان است
ÑÓæá: فدات تا بعد
بخشی از نامه ارسال نشده به شیما با این توضیح که در پاسخ نامه شیما پدرش نامه ای محبت آمیز نوشته بود برای شیما ولی از آنجایی که شیما تحت تاثیر خانوم عموجانی متاسفانه دروغ و تهمت آلود مطالبی در نامه نوشته بود که رسول عباسی را آزار می داد و آن چنان که معمول است رسول دردهای خود را روی کاغذ می آورد تا تلخ کامی خود به کاغذ سیاه کند که ما بخشی از این نوشته تند و درد آلود رسول را در زیر می آوریم که بواقع پی نوشت نامه به شیما می باشد با این توضیح که این پی نوشت به شیما ارسال نشده فقط همانطور که توضیح داده شد نامه محبت آمیز در پاسخ به نامه شیما ارسال گشته و ما بسیار از این اقدام متاسف و متاثر هستیم چرا که بواقع شاهد نبرد پلیدی با انسانیت می باشیم و نمی توانیم خود را غیر مسئول در این ستم ببینیم چون که سکوت یعنی برنده شدن رژیم آخوندی که مظهر شرارت هست . چرا که رژیم حالا رسول یکی از بهترینان این آب و خاک را هدف و نشانه گرفته و چاره ای نیست جز آوردن حتی شده بخشی کوتاه از دردهای رسول تا شاهدان ببینند که مسیر مبارزه با رژیم آخوندی چه سخت و دشوار هست و در این مسیر باید که یلانی چون رسول باشند که پایداری کنند.
..................................
براستی چرا باید من تایید می کردم که درست گفته ؟ البته در آن مقطع که من این نامه را گرفتم شاید از این سقوط دخترم که حداقل انصاف را نداشت شوکه شده بودم که چگونه می تواند فرزند آدمی چنین غرق در منجلاب بد اخلاقی و رفتار شیطانی گرفتار آید و به چه حد در این سقوط من نقش داشته ام و با اینکه شاید قصد داشتم دوران سخت آذربایجان را درک کنم و با شیما ابراز همدردی کنم که درکش می کنم ولی براستی آیا این درست بود و آن نوع رفتارم او را بیشتر متوهم نمی ساخت. آیا همان بهتر که فراموشش کنم که اگر من چنان پدری بوده ام که او تصویر کرده است پس بهتر همان که چنان پدری نداشته باشد و یا اینکه خاطرش بیاورم حقیقت را و اصلا براستی براش چه نوشته بودم ؟ بهتره برام از امیل پاسخم به این نامه قهرمانانه شیما که جز پلیدی و روح شر و دروغ و نفاق چیزی دیگر در آن نیست ببینم چیست !؟
براستی چرا از در دفاع وارد نشدم و براش ننوشتم و خاطرش حقایق باکو را نیاوردم که آنجا چگونه زندگی می کرده است؟ براستی چرا عقب نشینی کردم و او را خوش به این کردم که در نبرد با پدر و به لباس خصم در آمدن این پدر نیست که با او می جنگد!!؟ بلکه برخلاف افسانه رستم پدر فرزند کش سهراب !!؟ اینبار پدر عقب خواهد نشست تا فرزند اسطوره شرارت شود در همراهی با مادر پلید اندیش و رژیمی سفاک و چه احمقانه سفارت رژیم آخوندی به رخ پدر می کشد غافل از اینکه همین حداقل همراهی با اندیشه آخوندی با آوردن آن بسمه تعالی جز ذلت نیفزده است . براستی چرا ننوشتم و نپرسیدم دخترک بیچاره من که ردای نفاق و دروغ تن کرده ای ، ...... این توهمات دروغین چیست؟ چه شد آن پدری که می گفتی بهترین پدر دنیاست و حال با بی شرم و رویی تمام می گویی تو هم اسمت رو می گذاری پدر؟
چرا دلم براش سوخت و نوشتم این نامه را به کسی نشان نده ، چون که تصویر شیما در نزد دیگران احمق و ناسپاس جلوه می کرد بویژه آنانی که ما را می شناسند و زندگی ما را دیده اند تصویر شیما نزد آنان تخریب می شد و من دوست نداشتم که به فرزندم به نوعی دیگر نگاه کنند.
براستی که آدمی تا چه حد می توانسته سقوط کند و این همه دروغ بگوید.
این درست نیست که فرض کنیم که شیما بچه هست و نفهم او دیگر بقول خودش 16 سالش هست و براستی من در 16 سالگی چگونه بودم؟
چقدر فرق است بین نسل من و نسل شیما؟ براستی چقدر فرق است بین منو شیما؟ براستی چقدر فرق است بین آرمانهای نوجوانی من و آرمانهای شیما!!؟ چرا به شیما نگفتم حکمت آن نگاههای ژرفی که به او می کردم و می پرسید چرا آنطوری نگاهش می کنم و در تعجبم از نظراتش وقتی که جرقه های شرارت ... را در اندیشه هایش می دیدم که........و در خود غور می خوردم که چرا باید فرزند من چنین شود.
در حالی که من در سن او راهی گزیده بودم که عشق به تعالی بود و هر روز و لحظه من تمرین بهترین بودن ، شایسته بودن راستگو بودن کمک به همنوعان دوست داشتن عالم آدم بود و الگویم انسانهای شایسته عالم از پیامبران گرفته تا انسانهای نیکوکار
حال دختر من تمرین شرارت می کرد و بدی و کار به جایی رسانده است که علیه پدر شوریده و تمامی اصول اخلاقی و انسانی را زیر پا گذاشته است و صد البته مادر نما نیز این خوی خبیثانه را تقویت کرده است.
براستی چرا از شیما نپرسیدم و از خود دفاع نکردم که در بهترین نقطه باکو اسکانشان داده بودم و در حالی که خود مردم آذربایجان در سختی زندگی می کردند زندگی راحتی را با هر زحمتی بود برایشان فراهم ساخته بودم.
چرا به شیما ننوشتم و یادش نیاوردم که در بهترین مدرسه باکو درس می خواند و چگونه شرم نمی کند و می گوید من مانع مدرسه رفتنش شده بودم!!؟ چرا یادش نیاوردم که برایش معلم خصوصی گرفته بودم که می آمد و خونه به شیما درس می داد. چرا یادش نیاوردم که علاوه بر کلاس یو ان به کلاس سعادت خانوم برای انگلیسی هم می رفت و اینجا با مدرک همان مدرسه باکو و تلاش بسیار موفق شدم به دبیرستان ثبت نامش کنم براستی که آدمی سخت بنده شیطان است چرا ننوشتم که شیما جان بندگی شیطان لذت بخش نیست دیر یا زود پشیمان می شوی چرا ننوشتم که شیما جان ترا به مدرسه موسقی فرستاده بودم و معلم خصوصی پیانو داشتی و من پول پرداخت می کردم و تو آذربایجان موبایل داشتی وووو
.................................
توضیح اینکه عباسی غافل از روحیات دوران نوجوانی نیست که دوران سخت و پر جنب و جوش هست و احساساتی بودن و از همین روی هم حتما این نوشته تند خود را به شیما نداده است ولی از سویی رنجیده خاطر نسبت به دروغهایی که بانی آنها خانوم عموجانی بوده است و در زیر عکسهایی از شیما در مدرسه باکو را هم خواهیم گذاشت تا پاسخی باشد به یکی دیگر از ادعاهای دروغین خانوم عموجانی مبنی بر جلو گیری عباسی از رفتن فرزندانش به مدرسه در باکو و تاکید می کنیم که خود خانوم عموجانی حتی معترف هست و بارها نیز عنوان کرده رسول تا حال دروغ نگفته و در بدترین حالهایی هم که بوده خانوم عموجانی تاکید داشته رسول دروغ نمی گوید ولی کتمان چرا و حال باید از خود خانوم عموجانی پرسید براستی چه شده شما اینقدر آلوده به دروغ شدید؟ آیا سزاوار شماست انتخاب چنین راهی؟
.jpg)
nehzatnejat@hotmail.com
nejatmeli@hotmail.com
nehzat2002@yahoo.com
nejatmeli@yahoo.com